۱۲
مرداد
۱۴۰۵
این فرهنگ است که حیات اجتماعی انسان را تعیین می‌کند، نه بیولوژی

شناسه مطلب :

این فرهنگ است که حیات اجتماعی انسان را تعیین میکند، نه بیولوژی   زنانگی و معلولیت چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟ به بیان دیگر، تقاطع زنانگی و معلولیت در کدام نقطه نمود پیدا می‌کند؟ هدف از این ارائه این است که نشان دهد زنانگی و معلولیت دو مقولۀ درهم‌تنیده هستند که از دل سازوکارهای مشترک قدرت و برساخت اجتماعی شکل گرفته‌اند. برای روشن شدن این پیوند، ابتدا به شکل‌گیری برساخت اجتماعی جنسیت می‌پردازم؛ زیرا استدلال چنین است که همان سازوکاری که زنان را در موقعیتی فرودست قرار داده، بعدها در مواجهه با بدن افراد دارای معلولیت نیز به شکلی دیگر بازتولید شده است. بر همین اساس، برای پرداختن به مسئلۀ معلولیت، ابتدا می‌بایست ریشه‌های تاریخی و اجتماعی برساخت جنسیت را مرور کنیم. اولین رید، نویسنده و مبارز فمینیستی، در آثارش، از جمله سه‌گانۀ «تکامل زنان»، نشان داده است که ساختار بدن زن در تقلیل موقعیت او نقشی نداشته است و من با تکیه بر این پژوهش‌ها و بازخوانی بخش‌هایی از کتاب «آیا سرنوشت زن را ساختار بدنش تعین می‌کند؟»، به اختصار سیر تاریخی و اجتماعی‌ای را که باعث شد زنان، به تعبیر سیمون دوبووار «جنس دوم» یا به باور اوریانا فالاچی «جنس ضعیف» قلمداد شوند، بررسی می‌نمایم. به زعم اولین رید، زیست‌شناسی با تحریف تاریخ و نادیده گرفتن برخی حقایق درباره زنان، این‌گونه عنوان می‌کند که زنان به لحاظ فیزیکی و وظایف مادری، موجوداتی ضعیف، ناتوان و وابسته هستند و عامل اصلی این ضعف و فرودستی نیز طبیعت است؛ در صورتی که این تنها تحریف تاریخ طبیعی و تاریخ اجتماعی برای بقا و تداوم نظام تبعیض جنسیتی است. نظریه زهدان و نظریه شکار از جمله مواردی هستند که به عنوان جلوه‌های فرودستی زنان در نظام تبعیض جنسیتی مطرح می‌شوند. در اینجا گریزی می‌زنیم به طبیعت و به داروینیسم اجتماعی. در اغلب حیوانات، به‌ویژه پستانداران، حیوانات نر به خاطر خشونت و روحیه مبارزه‌جویانه‌ای که دارند، معمولاً به شکل انفرادی زندگی می‌کنند؛ اما در مقابل، ماده‌ها به واسطه وظایف مادری، گروه‌های مادرفرزندی را تشکیل می‌دهند که در بعضی گونه‌ها، مانند شیرها، در گروه‌های بزرگ‌تر با یکدیگر ادغام می‌شوند. علاوه بر این، در حالی که حیوانات نر تنها برای حفظ بقای خود می‌جنگند، ماده‌ها به خاطر عواطف مادری باید هم برای خود و هم برای فرزندانشان غذا فراهم کنند و به خاطر تکرار این عملکردهای گروهی، معمولاً توانمندتر، زیرک‌تر و به تشخیص شکارچیان خطرناک‌تر هستند. همین موضوع به روشنی گویای این است که بقای گونه‌ها بر محور جنس مؤنث می‌چرخد. داروینیسم اجتماعی نشان می‌دهد که در مسیر تبدیل انسان‌نما به انسان، از طریق همین وظایف مادری و رشد توانمندی‌ها برای همکاری، زندگی مولد آغاز گردیده و رهبری گروه در نظام مادرسالاری شکل می‌گیرد. در ادامه نظریه شکار که تحریفی از علم مردم‌شناسی است مرور می‌شود. نظریه شکار بر مبنای نخستین تقسیم کار میان جنس نر و ماده شکل گرفته و اغلب این‌گونه تعریف می‌شود که: مردها شکارچی و جنگجو بودند، در حالی که زنان در کنج خانه‌ها و پستو مشغول مراقبت از فرزندان و جمع‌آوری دانه بودند؛ نظریه‌ای که شکار را پراهمیت و کار زنان را پیش پاافتاده جلوه می‌دهد. مهم‌ترین نقش در تقسیم کار اولیه را نه مردان شکارچی، بلکه زنانی بر عهده داشتند که تأمین‌کنندگان اساسی‌ترین نیاز انسان، یعنی غذا، بودند. در دورانی که شکار هنوز بازده چندانی نداشت، زنان علاوه بر جمع‌آوری غذا، کنترل منابع تأمین غذا و ذخیره‌سازی آن برای آینده را نیز در دست داشتند. همچنین فعالیت‌هایی نظیر سفالگری، چرم‌سازی، داروسازی و بعدها پرورش نخستین اشکال علوم، از دیگر فعالیت‌های آنان در دوران مادرسالاری و کمون اولیه بود. در دوران مادرتباری و نظام قبیله‌ای، خانه فضایی اشتراکی و گسترده و جلوه‌ای از حیات اجتماعی بود که مردان به عنوان برادران قبیله در آن ادغام شده بودند. جامعه قبیله‌ای نوعی برابری را نهادینه کرده بود که مانع چیرگی و برتری یک جنس بر جنس دیگر می‌شد؛ بعد از تولد مردسالاری بود که چیزی به نام نابرابری جنسیتی مطرح شد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که در دوران کمون اولیه و عصر مادرسالاری، نه عملکردهای تولیدمثل زنان و نه اشتغال به شکار، هیچ‌کدام موجبات برتری مردان بر زنان را فراهم نکرد؛ بلکه ظهور جامعه طبقاتی، رواج مالکیت خصوصی و خانواده پدرسالار بود که محرومیت و تقلیل موقعیت زنان را به دنبال داشت. با پیدایش اقتصاد مبتنی بر کشاورزی، تقسیم کار بر اساس جنسیت شکل گرفت و زنان از بسیاری از فعالیت‌های اجتماعی کنار گذاشته شدند و بعد از آن این روند با قدرت گرفتن کلیسا و دولت تشدید شد. اهمیت این بحث برای موضوع امروز ما در این است که نشان می‌دهد نابرابری نه از تفاوت‌های زیستی، بلکه از شیوۀ تفسیر و ارزش‌گذاری جامعه بر این تفاوت‌ها ناشی می‌شود. همین منطق در برساخت اجتماعی معلولیت نیز دیده می‌شود. آنچه گفته شد، نمودی از یک برساخت اجتماعی جنسیتی بود. همان سازوکاری که بدن زن را بر اساس معیارهای قدرت، بهره‌وری و تولیدمثل ارزش‌گذاری کرد، همین عمل را در رابطه با بدن فرد دارای معلولیت بر اساس معیارهای نظام سالم‌سالاری نیز اعمال می‌کند؛ بنابراین هر دو را می‌توان محصول یک نظام ارزش‌گذار مشترک به شمار آورد. در هر دو مورد، مسئله اصلی تفاوت‌های زیستی نیست؛ بلکه سازوکارهای قدرت‌اند که برخی بدن‌ها را «طبیعی» و «ارزشمند» و برخی دیگر را «ناتوان» و «کم‌ارزش» تعریف می‌کنند. وقتی ما از برساخت‌های اجتماعی، چه در رابطه با جنسیت و چه در خصوص معلولیت، صحبت می‌کنیم، متأسفانه باید بپذیریم که از یک نابرابری سخن می‌گوییم. من صحبتم را با یک پرسش آغاز کردم و می‌خواهم با پرسش دیگری به پایان برسانم. به نظر شما نظام سالم‌سالاری با چه حربه‌ای برساخت اجتماعی معلولیت را به وجود آورد؟     مطلب فوق متن ارائه‌ای است که توسط ایرن واعظ‌زاده در نشستی در جمع مشاوران همسان ایران، در تاریخ 28 مرداد 1405 عنوان شده است.

جزئیات مطلب

تاریخ مرداد ۱۲, ۱۴۰۵
شناسه مطلب 1059
دسته ها برساخت معلولیت , فرهنگ و هنر , کتاب و فیلم , مطالعات جنسیت
ادرس کوتاه
https://andishehmadani.ir/?p=1059
به اشتراک بگذارید


آخرین مطالب